سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
گـــ ســـ ل
با خرد، ژرفای حکمت و با حکمت، ژرفای خرد بیرون آورده می شود . [امام علی علیه السلام]
   1   2      >

ماه تابان

ارسال‌کننده : کاظم بهمنی در : 15/2/91 1:5 عصر



تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار  ِ وصل نیست
یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!
من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم!!


از دفتر پیشآمد




.............................................................................................
چاپ چهارم پیشآمد
 نمایشگاه کتاب ، شبستان ، سالن 20 ، غرفه 23 نشر شانی




کلمات کلیدی :

غزل جدید

ارسال‌کننده : کاظم بهمنی در : 14/11/90 7:37 عصر


 

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را


مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
...
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را


قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را


حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :


«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را »
 




کلمات کلیدی :

چشم ها بیشتر می فهمند

ارسال‌کننده : کاظم بهمنی در : 16/4/90 10:42 عصر


درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند


 


درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند


غزلی از پیشآمد





کلمات کلیدی :

نمایشگاه کتاب

ارسال‌کننده : کاظم بهمنی در : 1/2/90 12:52 عصر

                                          جلسه نقد کتاب پیشآمد دفتر شعر جوان

چاپ دوم پیشآمد در نمایشگاه امسال:

سالن شبستان ، راهرو 20 ، غرفه 21 ، نشر شانی




کلمات کلیدی :

یک غزل جدید

ارسال‌کننده : کاظم بهمنی در : 27/12/89 6:0 عصر




تیر برقی چوبیم در انتهای روستا


تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا




       همین شعر در جام جم

       مطلبی در مورد پیشآمد در رادیو جوان



............................................................................................

چاپ دوم
پیشآمد هم بعد از پنج ماه از اتمام چاپ اول به بازار اومد!!

* فروشگاه خانه شاعران ایران تنها جایی هست که این مجموعه رو داره!

آدرس:
تهران ، انقلاب ،روبروی دانشگاه تهران ،پاساژ فروزنده ،طبقه همکف ،فروشگاه خانه شاعران ایران 
تماس:66970131_021 

*شرمنده ی همه ی دوستانی هستم که از شهرهای مختلف پیغام می ذارن و من نمی تونم کتاب بهشون برسونم ، امیدوارم هر چه زودتر این امکان فراهم بشه

ممنون از لطف و توجه همه ی دوستان

در پناه حق...





کلمات کلیدی :

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی...

ارسال‌کننده : کاظم بهمنی در : 25/9/89 2:53 صبح





کلمات کلیدی :

سرزمینی در بهشت

ارسال‌کننده : کاظم بهمنی در : 5/7/89 2:12 عصر


سرزمینی در بهشت


می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت
روی تـخـتـی با رقیبـان می نشینی در بهشت


تـا خـدا بـهـتـر بسوزانـد مـرا خواهـد گذاشت
یک نمایـشگـر در آتـش ، دوربـیـنـی در بهشت


صاحب عشـق زمیـنـی را به دوزخ می بـرنـد
جا نـدارد عشق های این چنـیـنـی در بهشت


گـیـرم از روی کـرم گـاهی خـدا دعـوت کـنـد
دوزخی ها را بـرای شب نـشینی در بهشت


...بـا مـرامـی که من از تـو بـاوفـا دارم سـراغ
می روی دوزخ مـرا وقتـی بـبـیـنـی در بهشت


مـن اگـر جـای خـدا بـودم بـرای «ظـالـمـیــن»
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشـت




از دفتر پیشآمد...




کلمات کلیدی :

   1   2      >